تبليغاتX
شور عشق

شور عشق

عاشقانه

من عاشق محسنمم دعا کنید گذشته رو فراموش کنمو اعصابم آروم بشه از کنار عشقم بودن لذت ببرم ......تاج سرم دوست نداره من بیام تو نت واسه

 همین اومدم تا بگم من دیگه نمیام شاید یه روزی با همسر نازم اومدیمو با هم دیگه پست بذاریم اما شما بی معرفت نباشید مارو فراموش

کنید......واسه خوشبختیمون دعا کنید....دیدید عشق واقعیم تو دنیا هست همش تو قصه ها نیست........عزیز دلم امیدوارم تک تک خوبیاتو جبران کنم

و لیاقتتو داشته باشم .....دعا کنید محسنم منو ببخشه و به گذشته فکر نکنه هر چند که خواستگار بودو همه خانوادم میدونستن اما محسن اشتباه فکر

میکنه......تازه یه چیزی تو دلم هست که الان میگم که محسنم من 1تار موتو به 10000دنیا نمیدم عیدم یه لجبازی بود که پشیمونم مقصرم خودت

بودی که تنهام گذاشتی ......پس باهام همه چیو فراموش میکنیم من 7سال تورو ..توام عید منو و از زندگی باهام لذت میبریمو تمتم آرزوهامونو

برآورده میکنیم.......اینقدر عاشقتم که حد نداره و دوست دارم به ظاهرم نگاه نکن درونم پر از عشق ......میپرستمت خدای منی........خدا جونم توام

 کمکمون کن نه به خاطر من به خاطر وجود مقدس محسن به خاطر ذات پاکش.......خداحافظ 

 

                  

با تو

ای که مهربانی با تو تفسی می شود

شکفتن عشق با نگاه تو تعبیر می شود

ای که ایثار با تو تفسیر می شود

همه پاکیهای دنیا در تو تعبیر می شود

ای که زندگی از برق نگاه تو آغاز می شود

گاهی تمامی وجود من به تو تبدیل می شود

ای که نفس کشیدن با وجود تو تشکیل می شود

یکباره با تو " همه زندگی سرشار از عشق و عاطفه می شود

        

عکس های زیبا از زوج های عاشق

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 16:0 توسط سوگند| |

دیشب محسن اومد خونمون هنوز باورمون نشده که مال هم شدیم.....

          

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 20:24 توسط سوگند| |

دیشب شب خیلی خوبی بود آخه من و محسن نامزد شدیم .....باور نمیشه بعد از 9سال بعد از اون همه سختی و....ما مال هم شدیم ...شاید همه اینا

 خوابه.

...خدا جون مرسی ...خدا جون نوکرتم که مارو به هم رسوندی ......نمیدونید چه لذتی داره.....ووووووووووووااااااااای اصلا نمیدونم چه

 جوری حالمو واستون توصیف کنم.......راستی دیشب یه سوتی دادم داشتن صیغه محرمیت میخوندن خوب منم هول شده بودم بعدشم نمیدونستم باید تا

3بار صبر کنم همون دفعه اول گفتم بله.....همه زدن زیر خنده اینقدر خجالت کشیدم ..........خدا جون تا اینجا که کمکمون کردی از اینجا به بعدم

یارمون باش واسه زندگی............عاشقتم خدا جون..........

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 20:37 توسط سوگند| |

وقتی پاتو گذاشتی رو این زمین خاکی همه گلهای عالم شدن از دست تو شاکی خدا هم هواتو داشته تورو با

گلها سرشته با تو دنیای پر درد واسه من مکثل بهشته روز میلادت مبارک عشق من

عزیز دلم تولدت مبارک ایشاالله موفق باشی ایشاالله ۱۰۰ساله بشی نه ۱۲۰ساله بشی نه ۱۲۰سال کمه همیشه زنده

باشی

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 23:56 توسط سوگند| |

سلام بچه ها تو رو خدا کمکم کنید نمیدونم چرا نمیتونم واسه کسی کامنت بذارم ...یعنی اون رمزرو نمیده...خیلیم امتحان

 کردم اما نشد........چیکار کنم؟؟؟؟

راستی محسن چهار شنبه اومد خواستگاری اینقدر ناز شده بود .........قرار شد ۱۶تیر عقد کنیم .... خیلی واسم

 دعا کنید آخه من دوست ندارم ازدواج کنم اما از یه طرف محسن و دوست دارم از طرف دیگه ام دلم

دیگه........... هیچوقت فکرشو نمیکردم بعد از ۹سال دوستی به هم برسیم........

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 16:31 توسط سوگند| |

بالاخره بعد از ۹ سال محسن میخواد بیاد خواستگاری .......

پشیمونه از اینکه تنهام گذاشته تا امروز با محسن 

قهرم از این به بعدم قهرم چقدر بچه شدم مگه من منتظر این موقع نبودم پس چرا الان که داریم به هم میرسیم

 دارم ازش دور میشم........ باباش زنگ زد بابای منم گفت تصمیم با منه اما من..................خیلی داغونم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 15:52 توسط سوگند| |

خیلی ممنون اینقدر آسون من وداغون کردی     واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

 تو که هیچ حسی

به این قصه نداشتی واسه چی     من و به محبت دو روزه مهمون کردی

همه عالم میدونستن که بری میمیرم

اما رفتیو همه عالم و حیرون کردی

 خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم

 من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا با همین سر به هواییت من و ویرون کردی

 من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم     مگه این کافی نبود که من و مجنون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 14:57 توسط سوگند| |

 

زائری بارانیم آقا به دادم میرسی

بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی

گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی

من دخیل التماسم را به چشمانت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی ؟؟؟

تو رو به جان امام رضا برام دعا کنید دارم کم میارم 5 روزه بدون محسنم خیلی دعام کنید

التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 16:2 توسط سوگند| |

خدایا دیگه خسته شدم دیگه واقعا داغون شدم دیگه قلبی ندارم واسه شکستن حداقل میذاشتی یه روز

 فقط یه روز از 4

 بهمن میگذشت آخه ما تازه شدیم 9 سال

چرا من اینقدر بدبختم چرا ؟؟؟ از ته دل نمونده دارم گریه میکنم به حال خودم به حال عشق لگد شدم به

 خاطر پا بندیم به

 کسی که تو خونش خیانت کمکم کن طاقت ندارم

چشمام شده مثل یه چشمه ی جاری مگه نگفتی دیگه اون محسن نیستی مگه نگفتی بزرگ شدی

 مگه نگفتی من همه

 کستم پس کو اون حرفای قشنگت کو پایبندیت به من ها........

دیدی من عاشقم دیدی من هیچوقت حسم دروغ نمیگه اما تو چی گفتی گفتی همش فکرای الکی آخه

 من که از همه چیزم

 به خاطر تو گذشتم چرا دوباره شروع کردی فقط بگو چرا ؟؟؟؟

آخه من که هیچی کم ندارم و کم نذاشتم برات .................

من دیشب گوشی محسن و گرفتم و یه خط و یه گوشی دیگه بهش دادم امروز دیدم یه کی به خطش

 پیام داده سلام محسن

 مهنازم شارژ ندارم یه شارژ واسم بگیر؟؟ بعد من زنگ زدم به دختره گفت محسن مثل برادرم من خیلی

 وقته رابطمو با محسن

 تموم کردم و......................خیلی دروغای دیگه به محسن گفتم هزارتا قسم خورد که من همچین

 کسی و نمیشناسم

 محسن به من فحش داد دست پیش گرفت پس نیوفته به من گفت نامرد گفت من بهونه میخوام بیارم

 واسه اینکه ازش جدا

 بشم اگه من میخواستم ازت جدا بشم بهونه های زیاد داشتم محسن من عاشقت بودم و دوست

 داشتم اما تو چی من بجز

 تو کسی و نداشتم منم میتونستم مثل تو باشم و بهت خیانت کنم اما نکردم چون من عشق میفهمم

 چون برام ارزش داشتی چون قرار بود باهم آیندرو بسازیم با بچه هامون امیر ارسلان و هستی

  محسن خراب کردی هم من و هم عشقم و محسن نامرد عالمی دارم میمیرم

چرا چرا ؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 17:17 توسط سوگند| |

روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم

این لحظه های عاشقانه که میگذرد بیشتر محو عشق بی همتای تو میشوم

کسی نیست مانند تو ، گرچه نمیگردم به دنبال یکی مثل تو،

اما اعتراف میکنم که یار وفاداری نیست در دنیا غیر از تو!

بگذار خیره شوم به چشمهای زیبای تو ،

نمیبخشم چشمهایم را اگر لحظه ای جز چشمانت خیره شوند به اطراف تو

روز به روز که میگذرد بیشتر قدر روزهایی که گذشته را میدانم ،

لحظه به لحظه با تو غنیمت است ، تمام روزهایی که گذشته مقدس است ،

بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو...

کسی که نمیداند عشق چیست ، تو فهمیدی عاشق واقعی کیست ،

باز هم تکرار میکنم مثل تو در این دنیا نیست!

عزیزم قدر تو را بیشتر از همیشه میدانم ، همیشه وقتی میبینم تو را،

با تمام وجود دوست داشتن را از چشمانت میخوانم

نجات دادی مرا از زندان غمها ، زمانی که تنها بودم

عاشقانه صدا کردی مرا از آنجا که درگیر سکوت بودم

من که وقتی تو را دیدم مات و مبهوت بودم ، باور نمیکردم تو را به دست آورده ام،

باور نمیکردم  با تو به سرزمین عشق و احساس آمده ام

روز به روز که میگذرد ، مثل امروز ،از دیروز عاشقتر میشوم !   

                  

                                            

محسنم امروز ۴بهمن ۹ سال شد که  با تو هستم و میپرستمت

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 15:48 توسط سوگند| |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم

بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی

 نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی

 اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم

 که ساکتت

 کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم

 اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم

 اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست

اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول

 نمی دم جلوتو

 بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 16:44 توسط سوگند| |

روزی مردی خواب عجیبی دید.  دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود،

دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین

 می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت:

اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را

 توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:....

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت

های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا

بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب

بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

 خدا

سلام بچه ها خیلی ممنون از نظراتتون مرسی که به یادم هستین

من با محسنم خیلی خوب شدم خیلی مهربون شدیم واسش میمیرم به خدا

اگه دیر میام واسه اینه که اینترنتم قطع وصل که شد به همتون سر میزنم من خدارو شکر میکنم از اینکه

 خدا 

حرمت این عشق ۸ سالرو بهم نزد

                                            خدا جونم دوست دارم

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 11:34 توسط سوگند| |

چرخشی خواستم از چرخش چرخ فلک

چرخ بی بنیاد ویرانم کرد و آبادم نکرد

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:29 توسط سوگند| |

سلام دوستای گلم

ببخشید اگه دیر اومدم

هم اینکه یه مسافرت ضروری پیش اومد هم دستم تو این چند روز به نوشتن نمیومد

همتونم دعا کردم آخه مشهد بودم

حالم خیلی گرفته بود اما کامنتای عزیزایی مثل شما خوشحالم کرد

از نظراتتون خیییییییییلی ممنونم

ایشاالله سر فرصت از شرمندگیتون در میام

ممنونم

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 23:32 توسط سوگند| |

دوست دارم بنویسم اما از کی از چی ؟؟؟؟

دلم گرفته خسته شدم

دارم کم میارم کسی نیست سنگ صبورم بشه کسی نیست تکیه گاهم بشه

دوست دارم داد بزنم اما ..............

چرا بعد از 8 سال من و محسن باید اینجوری بشیم

چرا محسن نمیفهمه که دوسش دارم چرا من و محسنی که جونمون واسه هم میرفت له له میزدیم واسه دیدن هم حالا

2ماه و خورده ای هم و ندیده باشیم

چرا وقتی یه ثانیه صدای نازتو نمیشنیدم میمردم اما محسن میدونی چند وقته با هم حرف نزدیم

حالا من یه چیزی گفتم توام باید از خدات باشه بی معرفت؟؟؟؟

آخه من که واسه تو از جون و دل مایه میذاشتم چرا..............................

این بود عشق 8 ساله؟؟؟؟؟

خدایا دیگه خستم بیشتر از این طاقت ندارم

خدایا تو کمکم کن

خدایا...........خدایا...............

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 17:50 توسط سوگند| |

یادمـــون بــــــاشه که هیچـــــــــکس رو امیـــــــــدوار نکنیم بعد یکدفعـــــــــه رهاش کنیم چـــــــــون خرد

 میشـــه میشـــــکنه و آهسته میــــــمیـــــــره .

 یادمـــون باشـــــه کـــه قلـــــــبمون رو همیشه لطیف نـــــــگه داریــــم تا کســــــــی که به ما تکیــــه کرده

 ســـــــرش درد نــــــــگیره

یادمـــون باشه قولـــــــی رو کـــــــه به کســـــــــی مـــــیدیــــــم عمــــــــــل کنیــــــم .

یادمـــون  باشـــــــه هیچــــــــوقت کســــــــی رو بیشــــــــــتر از چند روز چشـــــــم به راه نــــــذاریم چــون

 امکان داره زیــــــــاد نتـــــــونه طاقـــــت بیــــــاره .

 یادمـــون باشــــــه اگـــــــه کســــــــی دوســـــــتمــــون داشـــــــــت بهش نگیم بــــرو نمیــــــخوام ببیـــــنمت

 چـــــــون زندگــــــــــیش رو ازش میگــــــیریـــــــم

یادمــــــــون باشـــــــــه.....................

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 14:16 توسط سوگند| |

سلام دوستای عزیزم

حالتون چطوره؟؟؟؟

ازتون یه خواهش دارم لطفا به این وبلاگhttp://saeideh3.blogfa.com یه سری بزنید و نظر بدید

وب یکی از دوستامه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خوشحالش کنید با نظراتتون

ممنون

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 21:33 توسط سوگند| |

 
 
 
 
 از انــــــسانـــــــها غــــــمی به دل نگیــــــــرزیرا خــــــود نیز
 
غمگـــــینند!

زیـــــرا با آنکـــــه تنهاینـــــد ولی از خود میگریـــــزند!

 

زیـــــرا به خود و به عشـــــق خود و به حقیقـــــت خود شــــک

 دارنـــــــد.

پــــس دوستشــــان بدار حتـــــی اگر دوستـــــــت نداشــــــته

 باشــــــند

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 16:46 توسط سوگند| |

 

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست نداشت

 اینقدر برات میمیرم قد یه دنیا خوبی قد هزارتا ستاره ها

 بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظار

وقتی نگاهم میکنی قشتگیاتو دوست دارم

 حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم

 وقتی صداتو میشنوم دلم برات پر میزنه

 ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه

                                                               

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 20:39 توسط سوگند| |

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه

                                                              

         دوســـــــــــــت دارم محســــــــــــن

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 14:21 توسط سوگند| |

قلم را در درياي محبت گردانيد.

اولين صيد خود را به عنوان سلام تقديم حضورت مي كنم باشد كه پذيرا باشي.

 عزيزم در كوره راه زندگي من و تو يك رهگذريم، رهگذري خسته، رهگذري تنها، اما

خانه خاطرات با سياهي و سپيدي خطوطش همچنان باقي مي ماند

زندگي گاه آنقدر زيباست كه گذشت زمان را احساس نمي كنيم اما گاهي آنقدر

 ترسناك كه كشيدن نيمه نفسي براي آدمي مشكل مي شود و اين ما هستيم كه

بايد در برابر اين ها تير تهسوي باشيم. اين لغت، اين اسم بي مسمي، اين ابهام

گمشده و گمراه كننده كه به عنوان دوست در فانوس زندگي ام بود و بسيار

ناپيداست به دنبال آن مي گشتم اما هرچه سراغش را مي گرفتم از آن دورتر

مي شدم و سرانجام توانستم آنرا پيدا كنم و آن تويي! نازنينم ممكن است باور نكني

 اما تو برايم همچون تنفس است كه مي وزد و همه جا را با بوي خوشش مطبوع

 مي سازد و مانند خوني كه در رگانم جريان داري تو تنها گل قلبم هستي

محسن جان تو را تا آخر عمر از ته دل دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 15:27 توسط سوگند| |

آخ جون بالاخره محسن جونم زنگ زد

خیلی تحمل کردم که به روی خودم نیارم داشتم دق میکردم 

 آقای من نفسمه خیلی دوسش دارم

آخه من چرا اینقدر عاشقتم جووووووووووووون منی

به خدا خیلی دوست دارم

این ۲ روز داشتم دییونه میشدم اما چه کنیم دیگه غرور و لجبازی نمیذاشت بهت زنگ بزنم اما خودمونیم

توام خیلی نامردی خیلی ادعات میشه دیگه حرفای عاشقونتم باور ندارم

راستی خیلی خوشحالم به خاطر اینکه عشقم داره از مسافرت بر میگرده

محسنم *جیگرم *جونم *عاشقتم

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 16:47 توسط سوگند| |

الان ۲ روز میگذره اما محسن هنوز به من زنگ نزده

آخه چقدر یه پسر میتونه نامرد باشه خیلی.........................

منم زنگ نزدم اگه خودش دوست داشت زنگ میزد حتما سرش شلوغه دیگه وقتی .....................

منم جای اون بودم وقت سر خاروندن نداشتم

فکر کن خیر سرم عشق ۸سالمه اگه بعد از ۸سال میخواد اینجوری باشه منم میخوام صدسال سیاه

همچین عشقی نباشه

آقا محسن نوبت منم میشه دنیا بالا و پایینی زیادی داره خدا جای حق نشسته

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 20:20 توسط سوگند| |

از دیرو تا الا با محسن حرف نزدم من و محسنی که ۲۴ ساعته با هم حرف میزدیم حالا...............

خوب دعوامون شد میدونی چی میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه شارژم تموم شد آخه من بهش زنگ زدم محسن گفت من شارژ کردم الان بهت زنگ میزنم بعد زنگ زده بعداز ۵ دقیقه حرف زدن میگه شارژم تموم شد خوب این یعنی چی ؟؟؟؟؟ یعنی اینکه با دوست دختراش حرف زده

خیلی بدی محسن

بد من گوشی و روش قطع کردم گفتم با دخترای..........خوش باش اونم از خدا خواسته نکرد یه زنگ بزنه

فقط ادعات میشه که میگی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم من جونم واسه صدات در میاد من میمیرم اگه یه روز صداتو نشنوم و............... تو دیگه محسن من نیستی تو دوباره شدی همون محسن گذشته

 اصلا دیگه دوست ندارم محسن

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:33 توسط سوگند| |

امروز محسن بهم زنگ زد مشهد بودن گفت اومدیم کوه سنگی

باهم حرف زدیم خیلی خوبم حرف زدیم اما آخرش من گند زدم رفت

آخه چیکار کنم بهش شک دارم این شک بی صاحب مونده تو وجودم هست نمیتونم محسن و باور کنم

خیلی اعصابم خورد شد از بعدازظهر که گند زدم به حرف زدنمون حالم بد جور گرفته شد

ااااااااااااااااااااااااای خدا یه کاری بکون دیگه بابا این شک و از وجود من پاک کن

خدایا کمکم کن

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 0:5 توسط سوگند| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

محسنم نفر اول مسابقات قرآن شده

 محسن جانتبریک میگمایشاالله همیشه موفق باشی

 اللهی آمین 

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:58 توسط سوگند| |

امروز صبح که از خواب پاشدم دلم خیلی هوای محسن کرده بود واسه همین قبل از اینکه دست و صورتم

بشورم زنگ زدم بهش اینقدر خوب حرف زدیم دلم لک زده بود واسه یه کوچولو خوب حرف زدن فکر

میکردم دیگه خوب حرف زدن و باید تو خواب ببینم

خدا جونم چقدر من این محسن و دوست دارم

ایشاالله همیشه خوب و خوش باشیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دوست دارم محسن

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:42 توسط سوگند| |

سلام بچه ها حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟ از امروز به جای شعر و متن و........ میخوام خاطرات روزانه بنویسم

اول از همه یه مختصر توضیح میدم که گیج نشید

من ۸ساله با یه آقا پسر رفیق شدم بجز اونم کسی و نداشتم و نخواهمم داشت اسمش محسن

تو این ۸ سال اینقدر من و اذیت کرده اینقدر خیانت و نامردی کرده که خدا میدونه اما خدا شاهده من از

طلا واسش پاکتر بودم شاید با خودتون بگید که چرا ولش نکردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما اونایی که عاشقن

 میدونن چرا ......... به خاطر اینکه آدم عاشق کور کور میشه و هیچی بجز دوست داشتن نمیبینه  

به خدا هرکی جای من بود سر به بیابون میزد از دست این محسن اگه بدونید چیکارا با من کرد

جیگرتون آتیش میگیره اما چه کنیم دوسش دارم

دقیقا از ۱۵تیر تا حالا ندیدمش آخه .................

امروزم زنگ زدم میگم محسن کجایی میگه اومدیم شمال خیلی بد بدون خداحافظی رفته

اصلا میدونید چیه این ما دختراییم که احساساتی هستیم پسرا فقط ادعا دارن اصلا عشق و دوست داشتن نمیدونن چیه

خیر سرمون مثلا ۸سال عشق بینمونه پسرا فقط بلدن با حرفای الکیشون مارو خر کنن وگرنه پسر و چه به عشق

خوب دیگه اینم از امروز ما

(من که زیاد ازت بدی دیدم آقا محسن اما اشکال نداره ایشاالله به سلامتی برگردی و بهت خوش

بگذره)

 یه چیزه دیگم که باید بگم اینه که درسته محسن من تو اون گذشته ها کاری کرده اما حالا سرش به

سنگ خورده و یه پارجه آقا آقاآقا شده خودشم از کاراش پشیمونه

خدا به این بزرگی و عظمتش بنده هاش با اینکه این همه خطا میکنن بازم

میبخشتشون دیگه ما که

 بندشیم

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 18:11 توسط سوگند| |

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 0:11 توسط سوگند| |

عشق اونه که آدم وبرسونه به عرش

نه اینکه با کله بنشونه رو فرش

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 23:10 توسط سوگند| |

Design By : Night Melody